75------->کاراکتر های علمی تخیلی در دنیای واقعی

 

به نام او قلب

///لام

 

دوست دارم امروز شخصیت یکی از دوستای نزدیکمو آنالیز کنم ! شیطان

فکر می کنم ترم 3 دانشگاه بود که از اکیپ بچه ها اومدم بیرون و تصمیم گرفتم واسه خودم یه اکیپ جدید راه بندازم ( خود محوری رو حال می کنید؟ یه جورایی می خواستم شبیه این گروه که تو فلسطین هست بشم دولت خودگردان ... نیشخند) توی سلف نشسته بودم و با خودم داشتم فکر می کردم که چه کسی می تونه با روحیات و اخلاق من توی دوستی سازگار باشه که یه دختره با اعتماد به نفس کامل اومد بغل دست من نشست یه ذره هم منو هل داد اونطرفتر وبدون اینکه یه اهمی اوهومی ببخشیدی  چیزی بگه نشست بغل دست من ...تعجب

بله ! من و سحر نکبت از اونجا با هم دوست شدیم ! سبز

وقتی اومد بغل دستم نشست یادم اومد که توی لابراتوار زبان نفر جلویی من می شینه ... خیلی هم توی کلاس خودنمایی می کرد ... یه جورایی تابلو بود ! به خاطر اینکه درسش بلا نسبت شما خوب بود .

بعد ها که بیشتر با هم آشنا شدیم و دوست شدیم و به اصطلاح دختر و پسرا فابریک شدیم یه رفتار هایی از این من میدیدم بس عجیب و در خور تامل !

اول که دارای یک اعتماد به نفس کاذب بود در حد تیم منچستر ! خانوم فکر می کرد همه عاشقش می شن با یک نگاه ! من سال دوم یه پسره خیلی دور و ورم می پلکید و با کلی خواهش می خواست که بیاد خواستگاری من و از اونجایی که ازم قول گرفته بود اینو بین بچه ها مطرح نکنم به سحر هیچ چیز راجع به این پسره نگفته بودم ! یه روز سحر برگشت به من گفت : رقیه این پسره همش به بهانه من، میاد با تو حرف می زنه فکر کنم گلوش پیش من گیر کرده، اگه خواست شماره بده یه ذره اذیتش کن بعد شماره منو بهش بده که فکر نکنه خبریه ! سبز

دوم فوق العاده ادعای زیبایی داشت ! یه روز همچین رفته بود توی حس که گفت : من هیچ وقت ادعای زیبایی نداشتم ولی یه شباهتهای جزئی بین خودم و آشواریا رای می بینم !سبز

سوم ! یه اخلاق زشتی هم داشت که هیچ وقت کتابهای دانشگاه رو نمی خرید و از بقیه و سال بالایی ها می گرفت ... بعد که بهش می گفتم خوب تو اگه بخوای کنکور بدی مجبوری بازم کتاب بخری بهتره که کتابهای تخصصی رو قرض نگیری یعد گفت: رقیه بین خودمون باشه ولی من وقتی چیزی قرض می گیرم دیگه پسش نمی دم اینقدر طرفو سر می دو وونم که خودش پشیمون بشه ! بعد وقتی پول قرض می گرفت دیگه باید فاتحه پولتو می خوندی سبز

چهارم ! فقط دوست دارم بزنم تو دماغ هر چی پسر مثبته ! از اینا که همش سرشون تو درس و کتاب و مطالعه و مامان و بابا و احترام به خود و احترام به شخص ثالث و ... آیا پس از مرگ هم ما اینچنین می مانیم یا نه! و ...

پنجم ! حالا اینها به کنار اونا که منفی هستن دیگه بدتر ... یعنی دیگه دوست دارم بزنم تو دماغش جوری که از 365 جا بشکنه ! از اونا که میاد می گه با تو آری، بی تو هرگز ... با تو در دنیا بی تو در مرگم! از این پسر لوسا که ... اه اه اه ...

ششم ! شماره چهار و پنج یه موج منفی بود که یک دفعه وارد بحث شد بیخیال ! به دل نگیرید چون دل درد می گیرید ...ساکت

هفتم: ... وای که اگه بخوام بگم این دختره چه موجود علمی تخیلی ای بود باورتون نمی شه ... توی اکیپ ما شده بود سوژه ... تا صبح باید براتون بنویسم که این چه کارایی که نمی کرد و چه حرفهایی که نمی زد ... چشم

هشتم :یعنی اگه بگم همشون سر و ته یه کرباس هستن ... نیستن به خدا ! هیچکدومشون عین هم نیستن، یکی از یکی موز تر، زرد تر، ناشناخته تر ... ( موذی تر ) . اصلا می دونی چیه ! به نظر من خدا پروژه خلق دنیا و موجودات زنده رو که شروع کرد و اینهمه مخلوقات خلق کرد روی هیچ کدومش الا این پسرا ضرر نکرد، که نکرد، که نکرد ...

آخیش راحت شدم یعنی استخون تو گلو هم اینقده به آدم فشار نمیاره ... نیشخندزبان

والا ...

پ ن:می خوام که صد سال سیاه نیاین تو وبلاگم ------->>> در جواب پسرایی که قراره به حرفهای من اعتراض کنن(دستمو پیش گرفتم که پس نرهعینک)

پ ن: همچین دارم خودمو برا کنکور دوباره اماده می کنم که شاید روزی فقط 25 ساعت و نیم وقت کافی برای خوابیدن داشته باشم دروغگو(غیر از کنکور با آمپول هوا هم میشه خودکشی کرد )

پ ن: من با سحر قطع رابطه کردم ! و از اونجایی که دیگه سوژه ای برای خندیدن ندارم افسردگی مزمن گرفتم ...ناراحت نگرانگریه

پ ن: برای اینکه طولانی نشه دفعه دیگه بازم از این شخصیت علمی تخیلی بازم براتون می نویسم .

پ ن: .*ورود ممنوع*. برای دل خودم ...

تو نه مثبتی نه منفی!

 اگه عشق سه حرفه، تو تفسیر اون سه حرفی ...

باید

           گفت و 

                  گفت و

                           گفت ...

 

باید لبخند سه باره زد ...

 

 

 

تا شنبه بعد بای بای بای

/ 9 نظر / 31 بازدید
خزرج

سلام حال شما؟مطالب و نوشته های زیبایی دارید, حتما خیلی زحمت برای نوشتن این مطالب کشیدی من شخصا از مطالبتون لذت بردم من هم وبلاگی دارم که شاید مورد استفاده قرار بگیره و تمایل دارم با شما تبادل لینک کنم لطفا به من اطلاع بده با تشکر

پرستار کوچولو سالی

سلام رقیه جون. از اینجور آدما زیاد دیدم.اااااااااااااااووه دانشگاه را اینا جوگیر میکنن دیگه بی خیال. پشت سر نگیم بگذریم. سبک نوشتاریت عالیه. البته خوب این هشت نه مرتبه وای یکم. طولانی بود. خوب نخند دیگه. بالاخره خوندمش.هه البته دست کمی از خودم نداریا. منم طولانی مینویسم./گهگداری.هه شاد باشی و سلامت. تا شنبه بعد. یا حق[گل]

1 رهگذر ....

24 ساعت با دختر ها سلام بیا ببین آپپپپپپپپپپپپپپم خوشحالمی می کنی سری بهم بزنی و کمی لبخند مهمانم کنی

1 رهگذر ....

سلام دوست جونم بازم آپیدم 24 ساعت با پسر ها

عسل

سلام.من به روزم.لینک بزاریم؟

مرواريد

حالا آپ میکنی به ما نمیگی اگه شمارتو نکردم پست وبلاگم همین پسرهای تخس حالتو بگیرن[عصبانی]

مرواريد

رقیه جونم..عزیز دل مادر خیلی سر صبحی کیف کردیم اما ذکر چند نکته لازمه: 1.سرصبحی کلی غیبت شنیدیم بار مون سبک شد[نیشخند] 2.میگم چه اکیپ1ی داشتین دقیقا رسالتش مثل رسالت خودگرداتن فلسطین بود 3.این دوستت اکس مصرف میکرید یا مادرزادی توهم آنلاین بود؟ 4.البته بیشتر دخترا تو این توهم هستند که خوشگلن الا امثال ما که خدا جای توهم هم براشون نذاشته 5.راجع به عناصر ذکور:ای آدم از دستتشون میخواد خودشو بکشه ما زنها متحد شیم حال همشونو بگیریم

سما

سلام علیکن! خب بودا رقیه! میگم از قدیم گفتن ادما رو باید از رفقاشون شناخت اون سحرم لابد یه تشابهاتی با تو در خودش دیده بود که با تو رفیق شد دیگه[نیشخند] مثلا من که اینهمه خوب ومودب و مهربون وباوقارم میشه نتیجه گرفت که مرواریدم همین خصوصیاتو داره[بازنده] درمورد پسرام که گفتی باید بگم در اخبار قدیم امده: مردی از خدا پرسید خدایا چرا زن ها رو زیبا آفریدی؟ خدا گفت برای اینکه شما مردا عاشقشون بشید بعد مرد گفت خدایا چرا زن ها رو ناقص العقل آفریدی؟ خدا گفت برای اینکه عاشق شما مردا بشوند

حامد

صحبت های خانم مروارید در زمینه ناقص العقل بودن رو قبول دارم اما دلیلش رو نه. تو هم از اونجایی که اعتماد به نفس کاذب داشتی خیال کردی اون پسره اومده خواستگاری[نیشخند] ممنون میشم اگه مثبت یا منفی بودن ما رو هم تعیین کنین!!![گاوچران]