79----------- 😢

به نام او 

///لام ...

خیلی دیره  ... می دونم ... 

 😢

  
نویسنده : رقیه جون ; ساعت ۱۱:٠٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٠ خرداد ،۱۳٩٤
تگ ها :

78--------> 1000 تومنی

 

به نام اوقلب

///لام

 

یاد یه مطلبی افتادم گفتم بنویسمش بلکه شما هم مستفیض(؟) بشید ! نیشخند

از اونجایی که بنا به شرایطی شغل بابای من طوری هست که در طول هفته و ماه به جاهای مختلفی سفر می کنند بعضی وقتها یه چیزایی پیش میاداااااا لج در آر! کلافهآخر همین ترم بابای من برای ٢ هفته رفته بود مسافرت ... و از اونجایی که ما از گشنگی نمیریم، یه مقدار پول داده بود مامانم که متاسفانه همون هفته اول خورجینمون ته کشید !ناراحت 

 آقا یه روز از همون روزا ساعت ٨ صبح تا ٧ بعد از ظهر من کلاس داشتم و طبق معمول اگه بچه ها ناهار نمی آوردن من اون روز رو باید تا شب گرسنگی می کشیدم تا برگردم خونه ... یک صبحی بعد از شال و کلاه کردن آسته آسته بلند شدم رفتم تو اتاق مامانی که یکم پول از توی کیفش بردارم (البته اینو بگم که من اجازه این کارو داشتم ! فکر نکنید خودسر این کارو می کردما ! بد آموزی نشه !شیطان) هر چی گشتم دریغ از یه سکه ۵ تومنی قدیمی !!!نگران که توی کیفش باشه ... رفتم سراغ کمدا .... کمد دیواری ... کمد زیر زمینی ... طاقچه ... قفسه... توی گلدون.... زیر قالی... تا حتی زیر پایه های تخت! ( دیدید که مامانا هر جا برسه پول قایم می کنن! نیشخند) یعنی رفتم توی آشپزخونه تا توی فر و یخچال و بالا و پایین و ... و اونجا بود که من فهمیدم خدایا جدی جدی مثل اینکه پولا تموم شده ! آخه چطور ممکنه ؟!!نگران

ساعت دیگه نزدیک ٧:٣٠ شده بود  واقعا داشت دیر می شد، منم با نا امیدی کیفمو انداختم رو کولم و ... بله ! ناگهان ... دستمو محکم کوبیدم رو دفتر آشپزی مامان که روی پیشخون آشپزخونه بود و پرت شد روی زمین ... توی جفت حلقه چشمام یه گوشه مثلثی سبز رنگ از لای دفتر  زده بود بیرون ... دیگه هیچی نمی دیدم ... دیگه دنیام شده بود سبز سبز سبز ... سبزهیپنوتیزمخوشمزهمعطلش نکردم ١٠٠٠ تومنی رو از لای دفتر کشیدم بیرون که ددد بدو ... یهو مامانی خانوم از تو اتاق داد زد کجا داری می ری؟ بذار سر جاش !!! منتظر

حالا بیا یه ساعت فلسفه بافی کن مامانی خانوم تو که می دونی من یکشنبه ها تا شب کلاسم وقت ناهار درست کردن هم ندارم پول می برم اونجا یه ساندویجی چیزی می خرم می خورم تا نمیرم ! حالا مامان منم گیر که نه من می دونم تو می خوای کالباس بخری ... !!! ( من کی گفتم می خوام کالباس بخرم ؟!‌تعجب) ضرر داره گفتن نخورید آلوده است ... من کلی قسم و آیه که به جون مامانی نمی خرم ... همبرگر می خرم ... تا اسم همبرگر اومد دوباره شروع کرد من می دونستم تو میخوای همبرگر بخری بده من پولو ضرر داره ... اسم انواع و اقسام غذاها رو بردم تا آخرش به یکی رضایت بده ... نداد که نداد ... من دیدیم فایده نداره الفراااااار ...

دم در دانشگاه که رسیدم دیدم موبایلم داره زنگ می زنه به من زنگ بزنور میدارم می بینم مامانی خانومه ... یه ذره صداشو نرم کرده می گه : حالا ظهر اگه میومدی خونه بد نبودا غذای اینجا سالمتره مقوی تره درستو بهتر میفهمی ... قربونت بشم پولتو خرج چیزای الکی نکن ! (حالا مگه ول می کرد ؟!کلافه)

نزدیکای ساعت ١٠ دوباره زنگ زده می گه : تو که از صبح چیزی نخوردی، تا شب نخور شب که برگشتی افطار کن یه بارکی! تعجب

دوباره ساعت ١ داشتم می رفتم پیش دوستام بچه ها ناهار آورده بودن نشستیم جاتون سبز آبگوشت خوردیم ( سرکاری! دیگه اینقدام بی آبرو نیستیم تو دانشگاه ! ) دیدم مامانی خانوم دوباره زنگ می زنه ... ناهار بدم زینب (آبجی خانوم ) برات بیاره دانشگاه؟!! تعجب

یعنی بگم تا شب منو کشت ... دروغ نگفتم نگران! من بدبخت مگه جرات کردم پولرو خرج کنم؟!‌  گفتم برش گردونم که توی این بی پولی خین و خین ریزی راه می افته !

 

پ ن : خدا همه مادر و پدرا رو حفظ کنه که هر چی داریم از صدقه سر اوناست ...نیشخند

پ ن: یه ذره چاخان بود ولی به جون خودم واقعی بود تا شب من و مامانم کلی خندیدیم! نیشخند

پ ن: .*ورود ممنوع *. برای دل خودم ...

بعضی وقتها واقعا دلتنگ چشماتم ...

 تا روز دیدار چشم تو سالها در راهم !

درکم کن اگه دوری می کنم از نگاهت ... 

برای پاک رسیدن به چشم تو سالها در راهم ...دل شکسته

 

 

تا شنبه بعد بای ...  بای بای

 

 

  
نویسنده : رقیه جون ; ساعت ۳:٤۸ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٧ تیر ،۱۳۸۸
تگ ها :

 

 

منم شدم یه مسافر ...

اونجا شهر غمه یا ...

 پس چرا من غمگینم ؟!

 

پس چرا من ...

 

 

  
نویسنده : رقیه جون ; ساعت ۸:٥۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٠ اردیبهشت ،۱۳۸۸
تگ ها :

77-------> بهار 88 مبارک

 

به نام او قلب
///لام 
 
 
سال ٨٧ تمام شد ٬ روزهای ٨٧  تمام شد و از همشون فقط یه خاطره موند و سال ۸٨ اومد ٬ خورشید ایران زمین ۱ سال بزرگتر میشه ٬ عید بستنی های ایران زمین باز هم با بوسه های گرم مردم ایران زمین شروع میشه . زمان سال تحویل وقتی بغض شیرینی راه گلوتونو گرفت برای خودتون ٬ خانوادتون و دوستانتون آرزوی سلامتی و خوشبختی کنید .
 
 
----------
-------------------
--------------------------------
                                                  عیدتون مبارک  قلب 
                                                                              ----------------------------------------
                                                                                            --------------------------
                                                                                                        --------------
 
 
پ ن : امیدوارم سالی پر از نیکی و خوبی و سلامتی در پیش رو داشته باشید.

پ ن : . * ورورد ممنوع * . 

عهد کردم در زندگی دست نیافته ای را باقی نگذارم ... خدایا کمکم کن !
 

تا شنبه بعد بای ...بای بای

 

 

 

  
نویسنده : رقیه جون ; ساعت ٥:۱٢ ‎ق.ظ روز شنبه ۱ فروردین ،۱۳۸۸
تگ ها :

76-------> همت های بلند!

 

 

به نام اوقلب

///لام

 

این جدیدی ها شدم مثل مرده متحرک ساعت ۴ صبح بیدار میشم تا ساعت ١٠ بیدارم بعد دوباره از اول ۴ صبح بیدار میشم ١٠ شب می خوابم ... الانم که می بینید دارم تایپ میکنم از تو رختخواب بلند نشدم بیام بشینم جلو کامپیوتر مثل بعضی ها (حالا نمی خوام اسم ببرم غیبت بشه یه وقت ولی گناهشون پای خودشون مثلا همین سما و مروارید خودمون....نیشخند) ! 5 ساعته که بیدار باش زدم. بله!

صبح نماز شب خوندم بعدش بلافاصله نماز صبح و بدون هیچ وقفه ای قرآن و تسبیحات و مستحبات و بعد صبحونه واسه همه درست کردم و رفتم کارواش ماشینو دادم شستن و پرده ها رو شستم و به دیوار دوباره آویزون کردم و درسای فردا رو پشت سرش مطالعه کردم مامانمو رسوندم دندون پزشکی و برگشتم خرید واسه مهمونی امشب کردم و لباس ناتمومی که قرار بود بدوزم هم دوختم و ...

آخه زرنگی در چه حد؟!! کوزت هم اینکاره نبود ... حالا درسته توی 5 ساعت نمیشه این همه کار کرد ولی در طی 1 سال من همه این کارارو کردمعینک... به جون خودم

چند روز پیش سر کلاس که نشسته بودم یه حس فوق العاده عجیبی بهم دست داده بود، اینکه ترم آخر هستیم و چقدر دلم از حالا واسه بچه ها داره تنگ میشه ... به اینکه هر کسی به یه راهی داره می ره خیلی ها پشیمون از اینکه مترجمی زبان رو خوندن و 4 سال براش وقت گذاشتن و رشته دیگه ای رو برای فوق لیسانس امتحان دادن مثل غزال و پوریا و الهام و ...، خیلی ها دیگه دور درس خوندن رو خط می کشن بعد از این ترم  ازدواج می کنن مثل پریسا و الهام و نجمه و مهسا  و ...، بعضی ها مثل من به قول دکتر باقری افتخار می کنن از اینکه وارد رشته ای شدن که با اون دری به سوی علم ها رو به روی خودشون و همه باز می کنن مثل من و مری و پیمان و امین و سیاوش و سوده و شهناز و ...

و البته افتخار بیشتر من به اینه که استادی داشتم مثل دکتر محمد صادق باقری و همیشه می گه من از این ناراحت نمی شم شما از درس من نمره پایین بیارید از این ناراحت می شم که باور ندارید که اگه بزنید تو دهن یه کتاب 500 صفحه ای و بگید من می تونم ! تو دهن خیلی چیزای دیگه می تونید بزنید و این یعنی که شما به خواسته ها امیال آرزوها جاه طلبی ها و هر چی که اسمشو بذاری می رسی و اون بالا ! یعنی به اون قله رسیدن و از بالا دنیا رو دیدن لذت داره ... با دو تا چشم کوچیک دنیایی رو می بینید که از چشمهاتون بزرگترن و ...

آرزوهای بلند همت های بلند می طلبند !

حالا اگه من می خواستم، حتی می تونستم تمام اون کارایی رو که بالا گفتم به جای یک سال مثلا توی 1 هفته هم انجام بدم اگه فقط باور داشتم که می تونم ...

 

پی نوشت:

1.  بهتر از اینها میشه زندگی کرد !لبخند

2. حالا فهمیدید چرا 4 صبح بیدار باش زدم؟!! شما هم امتحان کنید اولش سخته ولی بالاخره مثل پرفسور رقیه میشید ... نگران نباشید ! من میگم میشه به شرط چاقو ! اگه نشد چاقو بزنید تو شکم من ... سبز

3. .*ورود ممنوع*. برای دل خودم...

تاریکم ای یلدا مهتاب می خواهم

لب تشنه ام بی اشک سیلاب می خوام

در حسرت موجم باران کفافم نیست

درمان درد من باران نم نم نیست

بس تشنه می مانم غرق پریشانی

تا آسمانها را بر من بگریانی

 

 

تا شنبه بعد بای بای بای

 

 

  
نویسنده : رقیه جون ; ساعت ٥:۳٥ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٧ اسفند ،۱۳۸٧
تگ ها :

75------->کاراکتر های علمی تخیلی در دنیای واقعی

 

به نام او قلب

///لام

 

دوست دارم امروز شخصیت یکی از دوستای نزدیکمو آنالیز کنم ! شیطان

فکر می کنم ترم 3 دانشگاه بود که از اکیپ بچه ها اومدم بیرون و تصمیم گرفتم واسه خودم یه اکیپ جدید راه بندازم ( خود محوری رو حال می کنید؟ یه جورایی می خواستم شبیه این گروه که تو فلسطین هست بشم دولت خودگردان ... نیشخند) توی سلف نشسته بودم و با خودم داشتم فکر می کردم که چه کسی می تونه با روحیات و اخلاق من توی دوستی سازگار باشه که یه دختره با اعتماد به نفس کامل اومد بغل دست من نشست یه ذره هم منو هل داد اونطرفتر وبدون اینکه یه اهمی اوهومی ببخشیدی  چیزی بگه نشست بغل دست من ...تعجب

بله ! من و سحر نکبت از اونجا با هم دوست شدیم ! سبز

وقتی اومد بغل دستم نشست یادم اومد که توی لابراتوار زبان نفر جلویی من می شینه ... خیلی هم توی کلاس خودنمایی می کرد ... یه جورایی تابلو بود ! به خاطر اینکه درسش بلا نسبت شما خوب بود .

بعد ها که بیشتر با هم آشنا شدیم و دوست شدیم و به اصطلاح دختر و پسرا فابریک شدیم یه رفتار هایی از این من میدیدم بس عجیب و در خور تامل !

اول که دارای یک اعتماد به نفس کاذب بود در حد تیم منچستر ! خانوم فکر می کرد همه عاشقش می شن با یک نگاه ! من سال دوم یه پسره خیلی دور و ورم می پلکید و با کلی خواهش می خواست که بیاد خواستگاری من و از اونجایی که ازم قول گرفته بود اینو بین بچه ها مطرح نکنم به سحر هیچ چیز راجع به این پسره نگفته بودم ! یه روز سحر برگشت به من گفت : رقیه این پسره همش به بهانه من، میاد با تو حرف می زنه فکر کنم گلوش پیش من گیر کرده، اگه خواست شماره بده یه ذره اذیتش کن بعد شماره منو بهش بده که فکر نکنه خبریه ! سبز

دوم فوق العاده ادعای زیبایی داشت ! یه روز همچین رفته بود توی حس که گفت : من هیچ وقت ادعای زیبایی نداشتم ولی یه شباهتهای جزئی بین خودم و آشواریا رای می بینم !سبز

سوم ! یه اخلاق زشتی هم داشت که هیچ وقت کتابهای دانشگاه رو نمی خرید و از بقیه و سال بالایی ها می گرفت ... بعد که بهش می گفتم خوب تو اگه بخوای کنکور بدی مجبوری بازم کتاب بخری بهتره که کتابهای تخصصی رو قرض نگیری یعد گفت: رقیه بین خودمون باشه ولی من وقتی چیزی قرض می گیرم دیگه پسش نمی دم اینقدر طرفو سر می دو وونم که خودش پشیمون بشه ! بعد وقتی پول قرض می گرفت دیگه باید فاتحه پولتو می خوندی سبز

چهارم ! فقط دوست دارم بزنم تو دماغ هر چی پسر مثبته ! از اینا که همش سرشون تو درس و کتاب و مطالعه و مامان و بابا و احترام به خود و احترام به شخص ثالث و ... آیا پس از مرگ هم ما اینچنین می مانیم یا نه! و ...

پنجم ! حالا اینها به کنار اونا که منفی هستن دیگه بدتر ... یعنی دیگه دوست دارم بزنم تو دماغش جوری که از 365 جا بشکنه ! از اونا که میاد می گه با تو آری، بی تو هرگز ... با تو در دنیا بی تو در مرگم! از این پسر لوسا که ... اه اه اه ...

ششم ! شماره چهار و پنج یه موج منفی بود که یک دفعه وارد بحث شد بیخیال ! به دل نگیرید چون دل درد می گیرید ...ساکت

هفتم: ... وای که اگه بخوام بگم این دختره چه موجود علمی تخیلی ای بود باورتون نمی شه ... توی اکیپ ما شده بود سوژه ... تا صبح باید براتون بنویسم که این چه کارایی که نمی کرد و چه حرفهایی که نمی زد ... چشم

هشتم :یعنی اگه بگم همشون سر و ته یه کرباس هستن ... نیستن به خدا ! هیچکدومشون عین هم نیستن، یکی از یکی موز تر، زرد تر، ناشناخته تر ... ( موذی تر ) . اصلا می دونی چیه ! به نظر من خدا پروژه خلق دنیا و موجودات زنده رو که شروع کرد و اینهمه مخلوقات خلق کرد روی هیچ کدومش الا این پسرا ضرر نکرد، که نکرد، که نکرد ...

آخیش راحت شدم یعنی استخون تو گلو هم اینقده به آدم فشار نمیاره ... نیشخندزبان

والا ...

پ ن:می خوام که صد سال سیاه نیاین تو وبلاگم ------->>> در جواب پسرایی که قراره به حرفهای من اعتراض کنن(دستمو پیش گرفتم که پس نرهعینک)

پ ن: همچین دارم خودمو برا کنکور دوباره اماده می کنم که شاید روزی فقط 25 ساعت و نیم وقت کافی برای خوابیدن داشته باشم دروغگو(غیر از کنکور با آمپول هوا هم میشه خودکشی کرد )

پ ن: من با سحر قطع رابطه کردم ! و از اونجایی که دیگه سوژه ای برای خندیدن ندارم افسردگی مزمن گرفتم ...ناراحت نگرانگریه

پ ن: برای اینکه طولانی نشه دفعه دیگه بازم از این شخصیت علمی تخیلی بازم براتون می نویسم .

پ ن: .*ورود ممنوع*. برای دل خودم ...

تو نه مثبتی نه منفی!

 اگه عشق سه حرفه، تو تفسیر اون سه حرفی ...

باید

           گفت و 

                  گفت و

                           گفت ...

 

باید لبخند سه باره زد ...

 

 

 

تا شنبه بعد بای بای بای

  
نویسنده : رقیه جون ; ساعت ٥:٤٧ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٠ اسفند ،۱۳۸٧
تگ ها :

72-------->عکس هنری

 

به نام او قلب

///لام

 

از حال و احوالاتم سئوال نفرمایید که اوضاعم بی ریخته ! از کنکور و درس هم نپرسد که گند زدم به هر چی کنکور و پشت کنکوریه! از وضع غذا خوردن و سلامتی روح و جسمم هم خبردار نشید بهتره. شدم عین یه چوب خشکیده که اگه انگشت بزنید پشت کمرم و بگی هی ... چطور مطوری؟ پودر میشم می ریزم زمین !نیشخند

آقا ما این کمر باریکمون همچین پیچ خورد که همون جا کنار چوب لباسی رو زمین ولو شدیم! کی؟!! خوب چند وقت پیشا ... البته 100 سال پیشا ... نمی دونم چرا یاد این قضیه افتادم شاید به خاطر فشار زیاد زندگی که این چند روز به من وارد شده باشه ... آخه نه اینکه اون روزی که کمرم پیچ خورد افتادم رو زمین و دیگه بلند نشدم و فکر هم نمی کردم دیگه بتونم بلند بشم انگار آخر دنیا واسه من اومده باشه!

شاید باورتون نشه، ولی 3 روز زیر چوب لباسی خوابیده بودم هر چی مامانم التماس می کرد یه ذره جابه جا شو یا بذار زنگ بزنم اورجانس ( خودم می دونم اورژانس) من فقط گریه می کردم جیغ می کشیدم میگفتم نمی خوام !

روز چهارم یه ذره تونستم خودمو بکشم اینورتر ... روز پنجم اونورتر ...  بعد روز ششم از جام بلند شدم جفتک انداختم و محض احتیاط رفتم دکتر (واقعا علی یارت ! سبز) که نکنه واقعا اتفاق بدی افتاده باشه واسه این 2 سانت کمر بیچاره !

حالا اینهمه مقدمه چینی کردم که اینو بگم ...

یه خانوم پیری اونجا اومده بود می خواست عکس بگیره از کمرش و پاش،  همراه من اومد توی اتاق.

 دکتره بهش گفت : مادر جان دکترتون براتون 2 تا عکس نوشته که بگیرید ...

پیرزنه گفت: خوب بگیرید ...

دکتر: دکترتون یکیشو یادش رفته واستون توی دفترچه بیمه بنویسه باید آزاد حساب کنید می خواین بگیرم یا بر می گردید دوباره براتون بنویسه ... یکیشو حالا فعلا بگیرید اون یکی بعدا ...

پیرزن : نه ننه من کجا با این کمردرد و پا درد می تونم که برگردم؟ 2 تاشو بگیر زیر بیمه بنویس بعد می برم دکتر امضا کنه ... پول آزاد گرونه .

دکتر : مادر جان نمیشه که ... گفته از شصت پاتون بگیرم و از کمرتون ...

پیرزن : خوب تو یه لطفی کن 2 تاشو بگیر ...

دکتر: دست من که نیست. یکیشو براتون می گیرم بعدیشو باید بعد بیاین!

پیرزن: خوب ننه یه جوری عکس بگیر 2 تاش توش بیفته !!! نمیشه؟!! خدا خیرت بده ... (تعجب)

 

شاید فکر می کرده دکترش می خواسته عکس هنری براش ببره قاب کنه به دیوار !سبزنیشخند

 

اه اه اه ... افکارم بدجور پریشونه، رفتم سر جلسه کنکور سئوالامو عوضی جواب دادم !ناراحتگریه

 

پ ن: لعنت به این شانس!

پ ن:کی گفته من حتما باید امسال قبول بشم ؟

پ ن: .* ورود ممنوع*. برای دل خودم !

من تو رو به دست میارم ! قسم می خورم ...شیطان

 

 

تا شنبه بعد بایبای بای

 

  
نویسنده : رقیه جون ; ساعت ٦:۳٧ ‎ب.ظ روز شنبه ۳ اسفند ،۱۳۸٧
تگ ها :

71--------> شنبه ها و خنده ها تولدت مبارک !

 

به نام او قلب

///لام

یه روزی، حول وحوش همین ساعتا، دم غروب، از سر دلتنگی و ... اومدم که هیچکی منو نشناسه، اومدم که ناشناس حرف بزنم و بگم بگم بگم بگم بگم ... از همه چیز... اومدم که هیچکی باورم نکنه اومدم که بگم که چی شد ... که تقصیر کی بود و چرا من اینجام اون روزا مامان می گفت: آدم یا اشتباه نمی کنه یا اگه اشتباه کرد پاش می ایسته ... خیلی ها فکر کردن که من اومدم که همیشه بخندم ... هر خطی که نوشتم صدبار گریه کردم به روزهای از دست رفته به خاطراتی که شاید از دور بهش خندیدید و من گریه کردم به شنبه ها و خنده ها به چهره ها ... به اسم ها ... به رسم ها و ... به آدمی که روزی مظهر عشق بود! آدمی که وقتی خلق شد توی خواب هم نمی دید سرنوشتش رو ... من چشمامو بستم و تلخ خندیدم به کابوس 18 بهمنی که هر روز برای من تکرار میشه...

ول کن بابا ! چرت و پرته همش.. نمی دونم چرا همه چی لو رفت ! سبزدروغگو

پ ن: تولدت وبلاگم مبارک! امروز یکساله شد...قلب

پ ن: .*ورود ممنوع*. برای دل خودم !

تا تو هستی جز تو همه چی ممنوع است!ناراحت

پ ن: حالا چرا عصبانی میشید من همین دور و ورم ... دیر و زود داره سوخت وسوز نداره! نیشخند

 

 

تا شنبه بعد بای بای بای

  
نویسنده : رقیه جون ; ساعت ٥:٤٤ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٦ بهمن ،۱۳۸٧
تگ ها :

70---------> هیچی ...

 

به نام او قلب

///لام

من یه دوره کوتاه سربازی بودم زبانعینک مافوق هام نمی ذاشتن بیام مرخصی ... ولی من خودم مرخصی مو امضا کردم .

من هستم ...فرشته

پ ن: ماه رمضان ماه منه !

پ ن: .*ورود ممنوع*.  برای دل خودم

...

 

 

تا شنبه بعد بای ...بامن حرف نزن

 

 

  
نویسنده : رقیه جون ; ساعت ۳:٢۳ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٥ شهریور ،۱۳۸٧
تگ ها :

69------------ > حیف اون همه زحمت !

به نام او

///لام

 راستش یه سئوال یا شاید یه مسئله خیلی وقته که ذهن منو مشغول کرده ! و اونم اینه که .... آدم وقتی به دنیا می آد تا وقتی که حالا قراره به دیار باقی بشتابد و جناب ازرائیل جونشو بگیره ٬ یه سری علم ها رو کسب می کنه و خیلی علم ها رو یاد می گیره یا حتی کشفشون می کنه ... و توی خیلی چیزا متخصص می شه و به یه جاهایی توی زندگیش می رسه !!! حالا یه آدم بیاد اینهمه جون بکنه و شبانه روز واسه یه چیزی زحمت بکشه و به یه جایی برسه بعدش اون وقت بیان جونشو بگیرن و بگن تو این کار رو کردی تو اون کار رو کردی حالا شما برو جهنم اگه آادم بدی بودی اگه هم کار خوب کردی بیا برو بهشت خیالت تا ابد الدهر راحت باشه که همونجا  موندگاری ... ( البته بحثم سر بهشت یا جهنم رفتن نیستا!!!  بحثم  سر تکلیف اون همه زحمت چیه هستش )


خوب حالا تکلیف اونهمه تلاش و کوشش چی میشه ؟!!!‌ اصلا چه کاریه آدم به خودش اینهمه زحمت الکی بده؟ !  من برم متخصص مثلا کامپیوتر می شم ... خوب !!! خوب !!! حداقل توقع دارم توی بهشت ( حالا بهشت نشد جهنم ) کارای کامپیوتری رو به من بدن    (والا ... ) 


یا هر کار دیگه ... فرقی نمی کنه ...


اصلا ادم دلش یه جوری میشه ! فکر می کنه چقدر الکی زحمت می کشه ! خوب یه تسبیح بگیره دستش صبح تا شب ٬ شب تا صبح صلوات بفرسته که به نفعشه !!! به شرطی که وسطش نره دستشویی  وضوشو باطل کنه  ...  ( والا  )

 

پ ن: یکی جواب این سئوال منو بده دارم خفه می شم از بس بهش فکر کردم  ( والا  )

پ ن : والا ... 

پ ن : برای دل خودم .* ورود ممنوع *.  


حیف  محبتی که ادم خرج بعضی از آدم ها کنه .... به خدا پشیمونم از  خیلی از دوستی ها ... هی مامانم می گفت !!! من گوش نکردم !!!

 


 تا شنبه بعد بای

 

 

  
نویسنده : رقیه جون ; ساعت ٦:٢٥ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٤ فروردین ،۱۳۸٧
تگ ها :

← صفحه بعد